سلام دوباره
سلام به گل دخترم
خوبی مامانی؟ منو ببخش که این همه مدت نیومدم برات بنویسم. آخه از چند روز بعد از آخرین یادداشت حالت تهوعم شروع شد و من از هر ی که به نینی ربط داشته باشه بیزار شدم! از اول مهمر هم که دانشگاه و درس....
خیلی شش ماهه سختی داشتم مامان. اما خدا رو شکر گذشت. دیگه با بابایی اسمت رو هم انتخاب کردیم. منتظرم امتحانام تموم بشه تا توی یه ماه باقیمونده به سرعت مقدمات ورودت رو فراهم کنیم
راستی بابایی هم برات یه وبلاگ درست کرده و داره برات می نویسه. خوش به حالت که بابای به این مهربونی داری. ایشالله خدا همیشه برات حفظش کنه.
از این روزا بگم که دیگه حدارم حسابی سنگیم میشم و تا چند دقیقه بی حرکت میشینم پاهام باد می کنه. گاهی درد به سراغم میاد. مفاصل انگشتام درد می کنه. و البته هیجان انگیز ترین بخش ماجرا تکونای توئه که دیگه از روی شکم هم قابل تشخیصه.
سین سین بانوی من هروقت میبینم داری شیطونی می کنی دراز می کشم و لباسم رو میزنم بالا و به شکمم نگاه می کنم. تو هم کم نمیاری و ورجه وورجه ات رو ادامه میدی! گاهی دیگه خسته میشم و به کارم ادامه میدم و گاهی هم اینقدر صبر می کنم تا آروم بشی
میدونی برای این دوماه باقیمونده خیلی نقشه دارم. باید شش ماه اخیر رو جبران کنم. خدا کنه به همه اش برسم.
برای امتحانای مامانی دعا کن. با کمال بی حوصلگی دارم سعی می کنم بخونم. واقعا به معجزه نیاز دارم
5 هفته تمام
سلام
هورا یه هفته ی دیگه گذشت
خیلی خیلی دیر میگذره
همه ش حواسم به توئه نه میتونم توی کار متمرکز بشم و نه روی اصلاحات. فقط منتظرم روزها بگذره و تو به سنی برسی که بتونم از وجودت مطمئن بشم.
البته از دیروز یه لیست نوشتم و می خوام دونه به دونه اصلاحات رو انجام بدم.
از کار شروع کردم فعلا. میدونم اگه بخوام هم مامان خوبی باشم و هم به کارهای دیگه م برسم باید خیلی منظم تر از حرفا باشم
مطمئنم که میتونم با یاری خدا
راستی ما ماشین دار شدیم. هنوز باهاش ارتباط برقرار نکردم اما خیلی ماشین جادار و خوبیه. دیروز رفتیم دوستامونو سورپرایز کردیم و تا دیر وقت شام و پارک و..... رفتیم.
تازه دیروز 9 ساعت هم سر کار بودم. اما خدا رو شکر نه کمرم درد گرفت و نه دلم.
کلا دیروز و امروز حالم خوب بود. خدا کنه تو هم خوب باشی
لحظه شماری می کنم برای هفته ی دیگه
خدانگهدارت
4هفته و یک روزگی
سلام
امروز یه وبلاگ باحال پیدا کردم که یکی خاطرات مادر شدنش رو نوشته. جالبه که نویسنده اش رو میشناسم. از صبح دارم آرشیوش رو میخونم.
دارم سعی می کنم نمازمو درست کنم. دیروز از این نظر خیلی خوب بود.
راستی دیروز فهمیدم که دختر عمه ی بابایی نی نی تو راه داره. البته مثل اینکه حالش بده. خیلی ناراحت شدم. خدا کنه نی نی اش سالم بمونه براش. این جوری اون اولین نتیجه میشه. اما خب اصلا مگه مهمه؟ خدا کنه حالا که خدا بهشون نی نی داده نگهش داره براشون.
باید شروع کنم به برنامه ریزی.
حس نوشتنم نیست نمیدونم چرا
سلام به روی ماهت
این دفعه می خوام زود شروع کنم. هنوز نمیتونم صد درصد بگم که تو توی وجودمی اما روز به روز نشانه هاش دارن قوی تر میشن.
راستش از این لوس بازیا خوشم نمیاد که هی قربون صدقت برم. اما دوست دارم برات بنویسم. نمیدونم واقعا وقتی بزرگ شدی اینا رو میخونی یا نه.
اما من دوست دارم حال و هوام توی این دوران جایی حفظ بشه.
قصه این طوریه که ما اصلا توی حال و هوای داشتن تو نبودیم. اما 4 ماه پیش خدای مهربون یه تلنگر بهمون زد و فهمیدیم چه قدر جای تو توی زندیگیمون خالیه.
البته اعتراف می کنم که هیچ وقت دلم نخواسته که هیچ وقت نباشی! آخه توی این دوره زمونه آدم میبینه بعضیا رو که کلا بچه نمیخوان.
من از یکشنبه ی هفته ی پیش یعنی 6 تیر فهمیدم که هستی. البته از نظر علمی امکان نداشت ها! اما حداقل یه ظن قوی به دلم انداخت
اولش خیلی هول شدم. راستش ترسیدم. حالا چی کار کنم؟ حتی پشیمون شدم! تنها کسانی که میشد باهاشون در میون گذاشت خاله های نی نی سایتی بودن. هیچ کس آن لاین نبود. رفتم یه اکانت جدید ساختم و با اون توی نی نی سایت از مردم پرسیدم امکان داره یا نه.... لی لی آن لاین شد و کلی ذوق کرد. من داغون بودم!
رفتم دوتا بی بی چک دیگه خریدم. همون روز عصر یکی دیش رو امتحان کردم اما منفی بود. یکی دیگش رو فردا صبحش )میگن دقیق تره( اما اونم منفی بود. راستش کمی خیالم راحت تر شد
هم بی بی چک مثبت و هم منفی رو نگه داشته بودم. شب طاقت نیاوردم و به بابایی نشون دادم. کلی بهم خندید و گفت فک کردی به همین راحتیه؟من که خط دومی نمیبینم.
جونم برات بگه که چاره ای نبود جز انتظار. یک هفته گذشت و من دوباره بی بی چک خریدم. راستش روم نشد برم از اونجایی که همیشه میگیرم بگیرم و از یه جا دیگه گرفتم. بازش که کردم دیدم به نظر یه مقدار خراب میاد . یعنی جعبش یه کم شل و ول بود. اما خب تست کردم. هورااااا بازم مثبت شد.
این دفعه دیگه اصلاااا هول نشدم. دیگه انگار منتظرت بودم. یه هفته شک و ظن منو حسابی اماده کرده بود. از همون هفته ی قبل شروع کردم برات چله ی زیارت عاشورا بگیرم. به نیت سلامتیت.
فرداش یه بی بی چک از همون مارکی که هفته ی قبلش گرفته بودم و منفی شده بود، گرفتم و تست کردم و مثبت شد.
حالا منتظرم تا یه هفته ی دیگه بگذره و برم آزمایش خون بدم و دیگه به وجودت صد درصد مطمئن بشم.
این هفته دیگه به کسی نگفتم. البته به بابا یه اشاراتی کردم اما به اونم گفتم که هنوز قطعی نیست.
الان به حساب دکترا 4 هفتت تموم شده. هنوز خیلی زوده واسه اذیاتای نی نی ها. اما از خدا میخوام که نی نی اذیت کنی نباشی. اخه مامانت هم کار می کنه و هم می خواد درس بخونه. اما نتونست از داشتن تو هم دل بکنه. اما دلش روشنه که خدا هواشو داره.
البته اینم بگما تو سالم و طبیعی باش،هر چه قدر هم خواستی مامانو اذیت کن!
خب دیگه باید برم سر کار دیگه
فعلا خدانگهدارت باشه کوچولوی من! مواظب خودت باش
نظرات ()